آنچه آرنت ندید: چارچوبی برای فهم سوبژکتیویتۀ فاشیستی از رهگذر نقد نظریه پیش پاافتادگی شر
1)
در این نوشته تلاش میکنم تا پیوند بهینهای – اگر بتوان از چنین پیوندی صحبت کرد – بین روانشناسی و جامعهشناسی برقرار کنم. چنین هدفی را از رهگذر نقد نظریهی پیشپا افتادگی شر[1] دنبال میکنم؛ نظریهای که از سوی هانا آرنت[2] فیلسوف آلمانی در کتابش با عنوان «آیشمن[3] در اورشلیم: گزارشی از پیشپا افتادگی شر[4]» پیش نهاده شد. پیش از اینکه وارد بحث اصلی شوم، به نکاتی اشاره میکنم که میتواند بستری تلقی شود که گفتار حاضر در آن معنا مییابد. البته این بحث مقدماتی به هیچ عنوان قصد ندارد تا پاسخهایی سرراست و نهایی برای مشکلات و مسائلی که پیش مینهد، عرضه کند. برعکس، تمایلم بیشتر بر این است که بستر مقدماتی بحث را به دو روش پیش ببرم؛ یکی از طریق دفاع از این ایده که صورتبندیها[5] و مفصلبندیهای[6] غالب موجود در روانشناسی از سوبژکتیویتۀ[7] انسان نابسندهاند و دیگری طرح پرسشهایی پاسخنایافته دربارۀ سوبژکتیویتۀ انسان. در عین حال شاید بتوان پاسخ یا دست کم تمایل نظری نویسنده به چگونگی پاسخ به تعدادی از این پرسشها را در نقد نظریۀ پیشپاافتادگی شر یافت.
بدین منظور بهتر است تا از تنش ظاهری بین جامعهشناسی و روانشناسی آغاز کنیم. جامعهشناسان همواره منتقد آن چیزی بودهاند که بسیاری از روانشناسان مرتکب آن میشوند. یعنی روانشناسیسازی و فردیسازی مسائل اجتماعی. از سوی دیگر روانشناسان نیز منتقد جامعهشناسان هستند. چرا که جهان روانی فرد را نادیده میگیرند یا وزنی را که باید به آن نمیدهند. البته نویسنده بر این باور است که به دلایل گوناگون جامعهشناسان بیشتر به نقد روانشناسی پرداختهاند تا روانشناسان به نقد جامعهشناسی. شاید بتوان از نوعی سولیپسیزم[8] یا اوتیسم[9] در جامعۀ روانشناسان سخن گفت، بدین معنا که روانشناسان غالبا خود را از دیگر رشتهها مستغنی احساس کردهاند. چنین فهمی از روانشناسی ریشه در این تلقی از انسان دارد که برای تبیین سوبژکتیویتهی فرد، جهان درونی وی که خاستگاهی درونی نیز دارد تا حد زیادی کافی است. اگر چنین نقدی متوجه روانشناسی باشد – که از نظر نویسنده است – باید آن را بیشتر متوجه آن نوع روانشناسیای دانست که در آمریکای شمالی و بالاخص در آمریکا وجود دارد، یعنی روانشناسی جریان غالب[10]. روانشناسان اروپایی همواره تلاش داشتهاند تا خود را از این نوع روانشناسی رها کنند[11]. حال اینکه تا چه حد موفق بودهاند، موضوع دیگری است.
به قصدم مبنی بر ایجاد پیوندی بهینه میان روانشناسی و جامعهشناسی اشاره کردم. طبیعتا میتوان پرسشهای بنیادیای دربارۀ رابطۀ این دو رشته طرح کرد. مثلا آیا آنچه جامعهشناسی و روانشناسی به عنوان موضوع خود تعریف میکنند، ماهیتا در تعارض با یکدیگر نیستند؟ آنچه روانشناسان تلاش در تحلیل روانشناختی آن دارند از نظر بسیاری از جامعهشناسان موضوع جامعهشناسی است؛ همان چیزی که دورکیم آن را sui generis مینامد. مثالی از پرسشی بنیادی دیگر؛ آیا میتوان تبیینی از پدیدههایی که در افراد و جامعه مشاهده میکنیم عرضه کرد که هیچ یک به قیمت دیگری فرو گذاشته نشود؟ اصلا آیا چنین تفکیکی (روانشناسی/جامعهشناسی) تفکیکی هست که بتوان از آن دفاع کرد؟ آیا اگر چنین تفکیکی را از اساس ناموجه بدانیم به این معنا نیست که هویت این رشتهها را متلاشی کردهایم. این پرسشها گزندهاند و سمج.
من معتقدم میتوان به مفصلبندیای از روانشناسی/جامعهشناسی رسید که ما را به تبیین بهتر پدیدهها نزدیکتر کند. تلاش میکنم تا در نقد نظریۀ پیشپاافتادگی شر، یکی از چنین رویکردهایی را که الکساندر هرلم و استیو رایکر آن را تعاملگرایی[12] نامیدهاند را معرفی کنم. اگرچه این رویکرد همچنان خالی از اشکال نیست اما عزیمتگاهی است که تلاش دارد خود را از پیشفرضهای نخنماشدهی روانشناسی جریان غالب یا آن نوع جامعهشناسیای که یکسره چشمش را به فرد بسته است و دم از مرگ سوژه میزند، رها کند.
2)
هانا آرنت در نظریۀ پیشپاافتادگی شر به نوعی در تلاش بود تا فراگیری شر را که در جنگ جهانی دوم به صورت فاشیسم به اوج خود رسیده را به عنوان یک پدیدۀ اجتماعی تبیین کند. دادگاه آیشمن فرصت مناسبی بود تا آرنت از نزدیک یکی از افرادی را ببیند که در تحقق شری عظیم نقش مهمی ایفا کرده بود. دادگاه آیشمن در آوریل سال 1961 آغاز و در 14 اگوست همان سال به پایان رسید. آرنت یکی از حاضران در دادگاه بود. حاضرانی که مشتاقانه میخواستند آن هیولایی را ببینند که یکی از معماران اصلی «پاسخ نهایی به مسئلۀ یهود» بود. آنان اما در کمال حیرت مردی را دیدند، با قامتی کوتاه و سری تاس که پشت یک شیشۀ ضدگلوله نشسته بود و با دقت بسیار یادداشتبرداری میکرد. تو گویی که یک کارمند بوروکرات وسواسگونه در حال انجام دادن وظیفۀ اداری خویش است. و مگر این دقیقا همانکاری نبود که وی در طول جنگ انجام داده بود؟ همچون چرخدندهای در ماشین فاشیسم یا به تعبیر بهتر همچون رباتی تهی از هر گونه عاطفه که به هیچ عنوان به پیامد کارهای خویش نمیاندیشد؛ به طور مکانیکی و تهی از هر گونه خلاقیتی به نابودسازی یهودیان، کولیها، منحرفان جنسی و معلولان پرداخته بود. به دیدهی حاضران، آیشمن همچون بسیاری از افرادی بود که در زندگی روزمره با آنها سروکار داشتند. از این هم فراتر؛ آیشمن، فردی شبیه خودشان بود. از این رو آرنت و البته همگان متحیر و از همه مهمتر وحشتزده شده بودند. خاستگاه نظریهی پیشپا افتادگی شر (بخوانید فاشیسم) این مشاهدات و البته همکاری میلیونها انسان در هولوکاست بود.
نقد سوم که بسیار مهم است اینکه آیشمن به هیچ عنوان تنها همچون یک بوروکرات و ربات بدون فکر از دستورات تبعیت نمیکرد. وی آنچنان به از بین بردن یهودیان مجارستان اهتمام داشت که با هیملر به اختلاف خورد. آیشمن در اخراج یهودیان بسیار خلاقانه عمل میکرد. همین واقعیت تاریخی نشان میدهد که این تلقی از آیشمن به عنوان یک بوروکرات که همچون یک چرخ دنده بدون هیچگونه عاطفهای دستوراتی که از بالا میآمد را اجرا میکرد قابل دفاع نیست. آنکس که خلاقانه دستاندکار محو یک گروه از انسانهاست با یک بوروکراتی که کورکورانه از دستورات پیروی میکند فرق دارد.
اگر چه وقایع جنگ جهانی دوم زمینهی پذیرش این نظریه را برای تخیل عمومی جامعه فراهم کرده بود اما برای جا افتادن این نظریه چه در فضای آکادمیک و چه در فضای عمومی جامعه به تاییدات تجربی و تحلیلهای تاریخی بیشتری نیاز بود. از این جهت سال 1961 سالی است که تصور ما را از «ظرفیت انسان برای ارتکاب به اعمال شرورانه» یکسره دگرکون میکند. در این سال فقط شاهد برگزاری دادگاه آیشمن نبودیم. فرسنگها دورتر، آنسوی اقیانوس اطلس در دانشگاه ییل[13] درست یک هفته قبل از پایان دادگاه آیشمن، استنلی میلگرام[14] مطالعات خود را آغاز کرد. در ذهن میلگرام همان پرسشی خلجان میکرد که آرنت تلاش داشت با مشاهدۀ دادگاه آیشمن به آن پاسخ دهد. میلگرام در صفحات آغازین کتاب خود «اطاعت از اتوریته» چنین مینویسد: «اتاقهای گاز ساخته شدند و اردوگاههای مرگ سربرافراشتند و روزانه با کارایی کارخانههای تولیدی، نعش تولید کردند. این سیاست ضد انسانی شاید در ذهن یک نفر پیدا شد، اما اجرای آن با این ابعاد عظیم بدون کمک تعداد بسیاری که از فرامین اطاعت میکردند ممکن نبود.» (اطاعت از اتوریته، ص. 17)
طرح اولیۀ میلگرام این بود که میزان اطاعت در کشورهای گوناگون – بالاخص آلمان – را بررسی و با هم مقایسه کند. قرار بر این بود که آزمایش با شرکتکنندگان آمریکایی شروع شود و با شرکتکنندگان کشورهای دیگر ادامه یابد. قصد میلگرام این بود که میزان اطاعت در آمریکا را به عنوان خط پایه در نظر بگیرد و سپس بقیۀ کشورها را با این خط پایه مقایسه کند. هر چه باشد کیست که تصور کند که شهروندان کشوری که «منجی اروپاییان از فاشیسم» بود – آمریکا – حاضراند به شرکتکنندگان معصوم شوک الکتریکی مرگبار اعمال کنند؟ اما نتایج آنچنان شوکهآور بودند[15] که کار به همان آمریکا ختم شد.
بنابراین میلگرام پیش از آغاز مطالعات خود دربارهی اطاعت از اتوریته هیچ نظریه یا فرضیهای نداشت و آزمایشهایش را برای آزمون نظریهی خاصی طراحی نکرده بود. اما آنچه در دسترس وی بود نظریهی پیشپاافتادگی شر آرنت بود. به زعم وی «برداشت آرنت از پیشپاافتادگی شر بیش از آنچه جرات تصور آن را داشته باشیم به حقیقت نزدیک است. آن شخص معمولیای که به یادگیرنده، شوک الکتریکی میداد چنین کاری را از سر احساس تکلیف انجام میداد – برداشتی که از وظایفاش به عنوان یک شرکتکننده داشت – و نه از سر تمایلاتی که به طور خاص خشونتآمیز بودند.» (صص. 23-24)
با در نظر گرفتن چنین شواهدی آنچه وحشتبرانگیز است نه پیشپاافتادگی شر و عدم آگاهی پیروان فاشیسم از جنایاتشان بلکه برعکس، این است که ایشان واقعا به آنچه میکردند باور داشتند و تصورشان این بود که آنچه میکنند کار درستی است. آنچه وحشتانگیز بود و همچنان هست نه پیشپاافتادگی شر بلکه خلاقیتی است که انسانهای بسیاری انجام میدهند تا به انسانهای دیگر رنج وارد کنند.
میبینیم که میلگرام نظریۀ پیشپاافتادگی آرنت را پیش چشم داشت. همافزایی این دو – و نه هیچ کدام به تنهایی – بود که تخیل عمومی را تسخیر کرد و نظریۀ پیشپاافتادگی شر و به تبع آن تلقی خاصی از طبیعت انسان را در اذهان شهروندان جامعه و متخصصانی که در حوزههای مرتبط مشغول به فعالیت بودند، جا انداخت. مطالعات بعدی زیمباردو[16] که به آزمایش زندان استنفورد[17] معروف شد نیز در روانشناسی اجتماعی تاییدی بود بر نظریۀ آرنت. علاوه بر این، تاریخنگاریهای مختلفی از جمله کتاب «مردان معمولی» براونینگ[18] که گزارشی است: از آنچه گردان 110 پلیس ذخیره در کشتار یهودیان انجام داده است با به تصویر کشیدن «انسانهای عادی و معمولی» که مرتکب جنایات وصفناشدنیای میشوند که خود تایید دیگری بود بر نظریۀ پیشپاافتادگی شر.
اما آیا این امکان وجود دارد که ترک زودهنگام دادگاه از سوی آرنت یا تبیینهای ضعیف میلگرام و زیمباردو از یافتههای آزمایشهایشان ما را به مسیر اشتباهی برده باشند؟ آیا آیشمن آنگونه که آرنت توصیف کرده است فردی معمولی است؟ سزارانی[19] مولف زندگی آیشمن صراحتا به نکتۀ نخست اشاره میکند (2004). آرنت با ترک زودهنگام دادگاه و پایان دادن به مشاهداتش هم از مشاهدۀ آیشمن تا انتهای دادگاه محروم ماند و هم شهادت شاهدان متعددی را که تا انتهای دادگاه حضور داشتند از دست داد؛ به شهادت این شاهدان آیشمن هر چیزی میتوانست باشد الا یک بوروکرات پیشپاافتاده. به تعبیر وتلسن[20] « با پذیرفتن این مطلب که آیشمن «تنها فردی بدون تفکر» بوده است، آرنت به همان تصویری دامن زد که آیشمن از خود ساخته بود.» (2005، ص. 5).
اهمیت مشاهدات دقیق اینجاست که خود را به رخ میکشد. اما اجازه دهید قبل از اینکه به انتقادهای دیگری که به نظریۀ آرنت وارد است اشاره کنم از ایجاد یک سوء تفاهم احتمالی اجتناب کنم. چنین نقدی به هیچ عنوان در پی عرضهی رویکردی فردگرایانه و مبتنی بر آسیبشناسی روانی برای تبیین شر فراگیر نیست. این ادعا که آنان که دست اندر کار استبداد و سرکوب هستند همگی دارای اختلال روانشناختی هستند دیرزمانی است که ابطال شده است. بنابراین در اینجا نه قصد ورود به تبیینهای فردگرایانه را دارم و نه رویکردهای آسیبشناسانه را. همانطور که در ادامۀ مطلب خواهیم دید هر چه در روانشناسی و بالاخص در روانشناسی اجتماعی جریان غالب، پیش میرویم دوگانۀ فرد/جامعه – که میراث دکارت است – بیش از پیش ناکارآمدی خود را در تبیین ساحتهای مختلف انسان که از اساس موجودی اجتماعی است نشان میدهد. به همین دلیل ضرورت نظریههایی که از این دوگانه فراتر میروند بیشتر احساس میشود. اینکه آیا زبان و به تعبیر فلسفی، متافیزیک غالب چنین امکانی را به روی ما میگشاید یا نه بحث دیگری است.
نقد نخست عبارت بود از ترک زودهنگام دادگاه از سوی آرنت و از دست دادن دادههای مشاهدتی که میتوانست به صورتبندی نظریهی بهتری کمک کند. نقد دوم مربوط میشود به نادیده گرفتن این نکته که آیشمن و البته بسیاری از آنانی که در هولوکاست نقش ایفا کردند افرادی با ویژگیهای ثابت و صلب نبودند. آیشمن در طول مدت جنگ در فرایندی که در طی آن میزان همذاتپنداریاش[21] با حزب نازی بیشتر و بیشتر شد دچار دگرگونیهای مهمی شد. دقیقهی مشاهداتیای که اینجا به هیچ عنوان نباید آن را فروگذاشت این است که آیشمنی که در آغاز جنگ میشناسیم با آیشمنی که در انتهای جنگ پشت آن محافظ ضدگلوله میبینیم یکی نیستند. چنین استحاله و پویاییای در تحلیل آرنت دیده نمیشود.
نقد سوم که بسیار مهم است اینکه آیشمن به هیچ عنوان تنها همچون یک بوروکرات و ربات بدون فکر از دستورات تبعیت نمیکرد. وی آنچنان به از بین بردن یهودیان مجارستان اهتمام داشت که با هیملر[22] به اختلاف خورد. آیشمن در اخراج یهودیان بسیار خلاقانه عمل میکرد. همین واقعیت تاریخی نشان میدهد که این تلقی از آیشمن به عنوان یک بوروکرات که همچون یک چرخ دنده بدون هیچگونه عاطفهای دستوراتی که از بالا میآمد را اجرا میکرد، قابل دفاع نیست. آنکس که خلاقانه دستاندکار محو یک گروه از انسانهاست با یک بوروکراتی که کورکورانه از دستورات پیروی میکند فرق دارد. همانطور که خواهیم دید چنین مشاهدهای با این تلقی فراگیر که انسانها «تمایل طبیعی» - اصطلاحی که زیمباردو از آن استفاده میکند – به اطاعت کورکورانه از دستورات دارند کاملا در تعارض است. نقد چهارم عبارت از این واقعیت است که آیشمن کاملا میدانست که در حال مشارکت فعالانه در کشتار و وارد کردن رنج به انسانها است. نقد آخر و پنجم اینکه وی میدانست ارزیابی اخلاقی دیگران از کار وی چیست. این در حالی است که حتی پس از اتمام جنگ نیز اظهار پشیمانی و ندامت نکرد.
بنابراین آیشمن و بسیاری از آنان که در فرایند کشتار و سرکوب انسانهای بیگناه نقش داشتند و دارند صرفا افرادی نیستند که رباتوار و بدون اینکه از غیراخلاقی بودن و پیامدهای رفتار خود آگاه باشند از دستورات پیروی میکنند. مشاهدات حاکی از این است که این افراد در راستای تحقق بخشیدن به دستورات و آن آرمانی که با آن همذاتپنداری میکنند خلاقیت به خرج میدهند، هزینۀ شخصی میدهند و فعالانه به این میاندیشند که برای پیشبرد آن اهداف چه میتوانند انجام دهند. نظریهی پیشپاافتادگی شر چنین پویاییهایی را نه در خلق این نظریه لحاظ کرده است و نه توان تبیین این پویاییها را دارد. این نظریه تصویری کموبیش سادهانگارانه و تقلیلگرایانه از آنچه رخ داده است – و میدهد – عرضه میکند. ریس (1997) در بررسیهای تاریخی خود به این نکته اشاره میکند که دستوراتی که از سوی پیشوا صادر میشدند غالبا دستوراتی مبهم بودند و به همین دلیل تفسیر گیرندۀ دستور بسته به تخیل وی از «چگونگی پیشبرد اهداف» پیشوا بود. وتلسن نیز با عرضه شواهد تاریخی نشان میدهد که حتی آنان که غالبا پشت میزهای اداری مشغول به کار بودند – افرادی که با اصطلاح جانیان پشت میزنشین از آنان یاد میشود – دستانشان به خون انسانهای بسیاری آلوده بود. (وتلسن، ص. 44). این حقیقت تاریخی نیز شاهد دیگری است بر اینکه، آنگونه که در تخیل عمومی و حتی تعداد قابل توجهی از متخصصان جا افتاده است آنان که کارهای اداری نابودی انسانها را انجام میدادند تنها بوروکراتهایی که همچون ربات از دستورات پیروی میکردند، نبودند.
با در نظر گرفتن چنین شواهدی آنچه وحشتبرانگیز است نه پیشپاافتادگی شر و عدم آگاهی پیروان فاشیسم از جنایاتشان بلکه برعکس، این است که ایشان واقعا به آنچه میکردند باور داشتند و تصورشان این بود که آنچه میکنند کار درستی است. آنچه وحشتانگیز بود و همچنان هست نه پیشپاافتادگی شر بلکه خلاقیتی است که انسانهای بسیاری انجام میدهند تا به انسانهای دیگر رنج وارد کنند.
میتوان در سرکوبهای جنبشهای اجتماعی به وضوح چنین چیزی را مشاهده کرد. نیروهای سرکوبگر خلاقانه سرکوب میکنند. آنکه قرار است رباتوار صرفا از دستورات پیروی کند قاعدتا به حداقلهایی در انجام وظیفه کفایت میکند که تا او نیز کمتر به دردسر بیفتد. اما همانطور که بسیار شاهد بودهایم نیروهای سرکوبگر حتی خود را به خطر میاندازند تا کار سرکوب را به صورت تمام و کمال انجام دهند. حتی به زبان عامیانه «از خود مایه میگذارند» تا سرکوب در بهترین شکلاش انجام شود. چنین رفتاری حاکی از همذاتپنداری با ایدئولوژی حاکم است.
کارکرد فاشیسم این است که ایستادن در برابر چنین اعمال دهشتناکی را تبدیل به خیانت علیه آن ایدئولوژیای میکند که سرکوبگر به آن سرسپرده است. دهشتناکی فاشیسم/نازیسم در این است که آن سبعیت، خدمت به آلمان تلقی میشد، همانگونه که امروزه در آمریکا در قفس انداختن مهاجران «غیرقانونی» و جدا کردن آنها از فرزندانشان کاری وطنپرستانه تلقی میشود یا همانطور که این روزها برای عدهای از ایرانیان دفاع از حقوق انسان افغانستانی به این معناست که به مام وطن و ایران نمیاندیشیم یا فعالانه در حال خیانت به آن هستیم. نظریهای که دغدغۀ تبیین فاشیسم به مثابه یک شر فراگیر و در نتیجه پیشپاافتاده را دارد باید تمام این مشاهدات را که از چنگ آرنت، میلگرام و زیمباردو بیرون مانده است در نظر بگیرد.
کارکرد فاشیسم این است که ایستادن در برابر چنین اعمال دهشتناکی را تبدیل به خیانت علیه آن ایدئولوژیای میکند که سرکوبگر به آن سرسپرده است. دهشتناکی فاشیسم/نازیسم در این است که آن سبعیت، خدمت به آلمان تلقی میشد، همانگونه که امروزه در آمریکا در قفس انداختن مهاجران «غیرقانونی» و جدا کردن آنها از فرزندانشان کاری وطنپرستانه تلقی میشود یا همانطور که این روزها برای عدهای از ایرانیان دفاع از حقوق انسان افغانستانی به این معناست که به مام وطن و ایران نمیاندیشیم یا فعالانه در حال خیانت به آن هستیم. نظریهای که دغدغهی تبیین فاشیسم به مثابه یک شر فراگیر و در نتیجه پیشپاافتاده را دارد باید تمام این مشاهدات را که از چنگ آرنت، میلگرام و زیمباردو بیرون مانده است در نظر بگیرد.
از این رو، تبیینی مناسب از فاشیسم باید بتواند به پرسشهای زیر پاسخ دهد: شرایط اقتصادی-اجتماعی-سیاسیای که بستر مناسبی برای بروز گرایشهای فاشیستی فراهم میکنند کدامها هستند؟ در شرایط مذکور چه افرادی/گروههای اجتماعی بیشتر مستعد بروز رفتارها، نگرشها و عواطف فاشیستی هستند؟ سوبژکتیویتۀ فاشیست چه تحولاتی را طی میکند؟ یا به عبارت دیگر افراد چگونه در فاشیسم مستحیل میشوند؟ به تعبیر دیگر، روانشناسی افراد چگونه تغییر میکند و افراد چگونه از انسانهایی که حاضر به صدمه زدن به دیگران نیستند به هیولاهایی غیرقابل کنترل تبدیل میشوند؟ برای پاسخ به این پرسشها پژوهشگر باید همواره بین آنچه توماس تئو، روانشناس نظری دانشگاه یورک در کانادا، سوبژکتیویتۀ فاشیست مینامد و ساختارهای سیاسی-اقتصادی-اجتماعی رفت و آمد کند.
گام نخست
«برای مطالعۀ روانشناختی زندگی در زندان به دانشجو نیازمندیم». «برای مطالعۀ روانشناختی به دانشجو نیازمندیم». نخستین جمله دقیقا همان جملهای است که فیلیپ زیمباردو و همکارانش در آگهی تبلیغاتی برای جلب دانشجویان برای شرکت در آزمایش زندان استنفورد از آن استفاده کردند. جملۀ دوم که تنها عبارت «زندگی در زندان» از آن حذف شده است جملهای است که کارنهن[23] و مکفارلند[24] در مطالعهای در سال 2007 از آن استفاده کردند تا ببینند که آیا همانطور که زیمباردو ادعا کرده است شرکتکنندگان در مطالعۀ زندان استنفورد «کاملا نرمال» بودهاند. نتایج نشان دادند که شرکتکنندگانی که برای آگهی نخست (آگهیای که عبارت «زندگی در زندان» را داشت) داوطلب میشدند در گرایشهای اقتدارگرایانه[25]، سلطهطلبی اجتماعی[26]، خشونت، گرایشهای ماکیاولی و خودشیفتگی نمرات بالاتری کسب میکردند. نکتۀ بسیار مهمی که هزلم[27] و رایکر[28] به آن اشاره میکنند این است که تبیینهای ناظر به تفاوتهای فردی را نباید با تبیینهای فردگرایانه اشتباه کرد. چنین برداشتی در ضدیت با کل پروژهای است که این دو روانشناس اجتماعی در مدل تبیینی خویش از استبداد در نظر دارند. در نزد این دو «فردیت مجموعهای از روابط اجتماعی در گذشته و حال» است. همین روابط اجتماعی درونی شده است که فردیت را شکل میدهد. از منظر ایشان خاستگاه فردیت نه به مثابه امری درونروانی[29] بلکه یک امر اینترسوبژکتیو[30] است.
اما این تفاتهای فردی – و نه فردگرایانه - چگونه در تبیین استبداد و فاشیسم به ما کمک میکنند؟ پاسخ این است که اینگونه نیست که هر کسی خود را در معرض هر شرایطی قرار دهد. تمایل اولیۀ افراد به فاشیسم یا گروههای مشابه آن حاکی از نوعی تطابق بین ارزشهای فاشیستی موجود در این گروهها و تمایلات روانشناختی و وجودی این افراد است (وتلسن، 2005). چنین تطابقی را میتوان در موقعیتهای دیگر هم مشاهده کرد. برای مثال فردی که باور داشته باشد جامعه در صورتی بهتر اداره میشود که از نظامی کاملا سلسلهمراتبی برخوردار باشد به احتمال زیاد خیلی راحتتر عضو سازمانی میشود که در آن روابط بین افراد از نظمی سلسلهمراتبی و سخت پیروی میکند. به این نکتۀ مهم نیز باید توجه کرد که این امکان هم وجود دارد که فرد بنا به دلایلی کموبیش خارج از کنترلاش به چنین شرایطی پرتاب شود. آنچه در چنین وضعیتی باید در نظر گرفته شود این است که آیا فرد در صورت داشتن توانایی از چنین شرایطی خارج میشود یا اگر امکان خروج ندارد تلاش میکند تا جایگاهی حاشیهای در سازمان بیابد و نه جایگاهی مرکزی. عضوی از گروه که فعالانه تلاش میکند تا جایگاهی مرکزی در گروه بیابد طبیعتا خود را در موقعیتی قرار میدهد که باید به خواست رهبران گروه ارزشهای گروه را با اقدامات «مقتضی» تحقق ببخشد. یاد امضای مدیری بیفتید که در زیر نامهای اداری امضاء میکند «اقدامات مقتضی صورت گیرد».
نکتۀ مهم دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که خود سازمان در چه مرحلهای از تاریخ خویش قرار دارد؟ آیا سازمان یا گروه مذکور مراحل ابتدایی حیات فاشیستی یا استبدادی خود را از سر میگذراند یا به پختگی ایدئولوژیک خویش رسیده است. گروهها در مراحل مختلفی که از سر میگذرانند از اعضای خویش انتظارات مختلفی دارند. بنابراین اینگونه نیست که هر فردی به هر گروهی تمایل داشته باشد و فعالانه عضو آن گروه شود. تطابق بین ارزشهای فرد – که مجموع روابط اجتماعی گذشته و حال است – و گروهی که به آن میپیوندد به عنوان نوعی پیششرط از اهمیت بسیاری برخوردار است. بنابراین اینگونه نیست که شر برای همگان پیشپاافتاده باشد.
گام دوم
مشکل دیگری که نظریۀ پیشپا افتادگی شر دارد این است که مسئلهی استحاله یا دگرگونی فرد را در بستر گروه و روابط اجتماعیای که گروه خاستگاه آنهاست نادیده میگیرد. این درست است که افراد عضو گروههایی میشوند که دوستشان دارند اما نباید این را نیز فراموش کنیم که نفس عضو گروه شدن هم باعث میشود تا افراد به سمت دوست داشتن گروه سوق داده شوند (هزلم و رایکر، 2007). «خود»ی که به دلیل علاقه به گروهی خاص به آن میپیوندد، به عنوان عضوی از آن گروه استحالهای خاص را پشت سر میگذارد؛ به این معنا که از زمانی که فرد عضو گروه میشود «خودِ» فرد با خودِ گروهی تعریف میشود. به عبارت دیگر اگر برداشتی که افراد از گروه خاصی دارند سبب میشود تا عضو آن گروه شوند در عین حال این نیز درست است که آنچه اعضا دربارۀ گروه خود میآموزند تلقی آنها از «خود»شان را نیز تغییر میدهد. این دو نکته از بصیرتهایی است که از نظریهی مقولهبندیِ خودِ (self-categorization) ترنر (1987) میآموزیم. اینگونه است که گروه چیستی و کیستی اعضای خود را دگرگون میکند. عضویت گروهی به این معنا فعالیتی استحالهبخش است. آن «خود»ی که در زمان t1 عضو گروه A میشود همان «خود»ی نخواهد بود که در زمان t2 در گروه A مشاهده میکنیم. گروه، تمایلات اعضای خود را شکل میدهد؛ تمایلاتی که تا پیش از پیوستن فرد به گروه یا در وی وجود نداشتند یا به شکل دیگری وجود داشتند.
آیشمنی که در سال 1932 به حزب نازی پیوست همان آیشمنی نبود که در دادگاه نشسته بود. از آنجا که فرد ماهیتی صلب و سخت نیست، آنچه اکنون به عنوان فرد پیش روی ما قرار دارد نباید ما را بفریبد و چنین تصور کنیم که این فرد همواره همین بوده است که اکنون هست. یا اینکه چنین «خود هیولاواری» جایی در درون فرد انتظار میکشیده است که بیرون بزند.[31] اینگونه نیست که نابودی یهودیان همچون نقشهای واضح و از پیش حاضر و آماده در ذهن آیشمن و دیگر اعضای حزب نازی و حتی بسیاری از آنهایی که رسما عضو حزب نبودند اما با آن سمپاتی داشتند وجود داشته است. «خود» آیشمن به عنوان عضو اساس تغییراتی را از سر گذرانده است که در نهایت سبب شده است تا چنان کشتاری برای وی تبدیل به امری هنجار و بلکه ضروری شود. گروه نه تنها بذرهای جدیدی را در فرد میکارد بلکه از آن مهمتر، به هنگام سازگاری تمایلات فردی با ارزشها و هنجارهای گروهی به آنچه اروین استاب[32] استاد بازنشستۀ دانشگاه ماساچوست-امهرست آن را «خفتگان[33]» مینامد امکان بسیج شدن و تحقق یافتن میدهد. به عبارت دقیقتر، گروه، فرد را جسورتر میکند.
هم سلطنتطلبان و هم آنان که تمایلات افغانستانستیزی دارند مثال خوبی برای این تحلیل نظری هستند. آن سلطنتطلبی که اکنون همواره با پرچم اسرائیل در راهپیماییها حضور دارد و نژادپرستی، زنستیزی و کوئیرستیزی بخش لاینفک رفتارش است از همان ابتدا همینی نبوده است که اکنون است. آنچه اکنون میبینیم محصول یک استحاله و دگرگونی است که غالب پیروان سلطنت را به اینجا رسانده است. هر تحلیل روانشناختی یا جامعهشناختی که چنین فرایند استحالهبخشی را نادیده بگیرد – کما اینکه آرنت در نظریهاش چنین چیزی را نادیده گرفته است – در تبییناش موفق عمل نکرده است.
در نتیجه، شخصیت اقتدارگرا نه چون امری از پیش داده شده[34] بلکه به عنوان پدیدهای ظهوریافته[35] در بطن پویاییهای گروهی[36] تبیین میشود. در چنین بستری، شخصیت دیگر آن معنای متداولی که از آن میفهمیم ندارد. شخصیت محصول یک دگرگونی و تفسیر فرد از «خود»ش در بستر گروه و به عنوان عضوی از گروه است.
اما این پویایی فقط منجر به استحالهی فرد به عنوان عضو گروه نمیشود. بلکه اعضاء نیز گروه را تغییر میدهند. این همان تعاملگراییای[37] است که هزلم و رایکر از آن دفاع میکنند. فرد خود را بر مبنای گروه بازتعریف میکند و گروه از رهگذر اعضایش تغییر میکند. این چرخهای است که باید در تبیین فاشیسم و استبداد آن را در نظر بگیریم.
دیده شدن بیشتر پهلویگرایی فاشیستی یا ناسیونالیسم یا فاشیسمی که در اروپا یا آمریکای شمالی شاهد آن هستیم به دلیل این نیست که رضا پهلوی یا رهبران AfDدر آلمان،RN در فرانسه، لگا در ایتالیا و مگا در آمریکا ... در روشهای رهبریشان تغییرات بنیادینی دادهاند. مسئله این است که تغییرات اجتماعی به شکلی پیش رفتهاند که دیدگاهها و عواطف بخش رو به رشدی از شهروندان جامعه به دیدگاههای شخصیتها و گروههای فاشیست که علیرغم فعالیتهایشان غالبا در حاشیه میزیستهاند نزدیک شده است. به همین دلیل است که مدتی است این گروهها که تا پیش از این توان بسیج کردن اعضای جامعه را نداشتهاند هم اکنون از حاشیه به متن آمدهاند. این تغییرات اجتماعی است که رهبری فاشیستها و احزاب راست افراطی را ممکن و محقق میکند و نه رهبری هوشمندانۀ این گروهها.
گام سوم
اما آیا اینگونه نیست که بستر اجتماعی باید به شکلی تحول یافته باشد که بتواند چنین گروهها و «خود»هایی را در خود پرورش دهد؟ آزمایشِ غارِ رابرزِ[38] مظفر شریف[39] در این مورد بسیار بصیرتزا است. در مرحلۀ نخست آزمایش وی، که شامل آشنا شدن دو گروه حداقلی[40] میشد گروهها به سرعت ساختار یافتند، به این معنی که رهبران و دیگر اعضا در یک فرایند خودجوش و نه از طریق انتخابات مشخص شدند. در ابتدا ممکن است وسوسه شویم که پسرانی[41] که به صورت خودجوش به عنوان رهبر ظهور کردند و مورد پذیرش دیگر اعضا قرار گرفتند را دارای ویژگیهای شخصیتی خاصی بدانیم، مثلا بیانگر، جسور و الخ. اما چنین تبیینی باز هم گمراهکننده است. چرا؟ چون همین پسران که در ظاهر از ویژگیهای یک رهبر برخوردار بودند در مرحلۀ دوم آزمایش که در آن، دو گروه به رقابت با هم برانگیخته شده بودند از موضع رهبری کنار گذاشته شدند و آن پسرانی به رهبری رسیدند که تا پیش از این و در مرحلۀ نخست آزمایش جایگاه خاصی در گروه نداشتند. آنچه رهبران را رهبر میکند بستر اجتماعی-سیاسیای است که اعضای گروه را به سمت ارضاء نیازهای خاص هل میدهد. به همین دلیل اگر فردی که به اصطلاح دارای ویژگیهای شخصیتی یک رهبر است در راستای ارضاء نیازهای برانگیخته شده از سوی بستر اجتماعی عمل نکند، به عنوان رهبر ظهور نمیکند. آنچه فضا را برای روی کار آمدن جریانهای فاشیستی هموار میکند نه فعالیت بیشتر رهبران و اعضای گروههای فاشیست بلکه پیش رفتن تغییرات اجتماعی به سمتی است که سبب میشود این گروهها و احساسات و باورهایشان از سوی عدهای از شهروندان بازنمایندهی احساسات و باورهای خودشان تلقی شود. در چنین موقعیتی است این گروهها به عنوان رهبر «پا میگیرند». در گام بعد این گروهها با مشاهدهی چنین تغییری فعالیتهای خود را افزایش میدهند چرا که بستر اجتماعی را آمادهی پذیرش ایدهآلهای خود میبینند. اشتباه آنجا رخ میدهد که ما آنچه در مرحلۀ آخر رخ میدهد را (یعنی فعالیت بیشتر گروههای فاشیستی به دلیل آماده بودن بستر اجتماعی) علت ظهور فاشیسم بدانیم.
دیده شدن بیشتر پهلویگرایی فاشیستی یا ناسیونالیسم یا فاشیسمی که در اروپا یا آمریکای شمالی شاهد آن هستیم به دلیل این نیست که رضا پهلوی یا رهبران AfD[42] در آلمان، [43]RN در فرانسه، لگا[44] در ایتالیا و مگا[45] در آمریکا ... در روشهای رهبریشان تغییرات بنیادینی دادهاند. مسئله این است که تغییرات اجتماعی به شکلی پیش رفتهاند که دیدگاهها و عواطف بخش رو به رشدی از شهروندان جامعه به دیدگاههای شخصیتها و گروههای فاشیست که علیرغم فعالیتهایشان بیشتر در حاشیه میزیستهاند نزدیک شده است. به همین دلیل است که مدتی است این گروهها که تا پیش از این توان بسیج کردن اعضای جامعه را نداشتهاند هم اکنون از حاشیه به متن آمدهاند. این تغییرات اجتماعی است که رهبری فاشیستها و احزاب راست افراطی را ممکن و محقق میکند و نه رهبری هوشمندانهی این گروهها. اراده از آمدن حاشیه به متن همواره در گروههای فاشیستی وجود داشته است و اعضای این گروهها همواره در راستای چنین هدفی در حال فعالیت بودهاند اما با این حال تا زمانی که علائق اجتماعی با چنین گرایشهایی در یک سمت و سو قرار نگیرند، حاشیه به متن تبدیل نمیشود. در چنین شرایطی است که جامعه، گروههای اجتماعی موجود در آن، اعضای رسمی این گروهها و شهروندانی که با این گروهها همدلی دارند از رهگذر تعاملات درون گروهی[46] (برای مثال تعامل اعضا با رهبران) و برونگروهی[47] (برای مثال تعامل اعضا و رهبران با شهروندانی که با این گروهها همدلی دارند یا شهروندانی که مخالف این گروهها هستند) دچار دگرگونی و استحاله میشوند.
یکی از پیامدهای این استحالهی اجتماعی جابجایی هنجارهای اجتماعی است بدین معنا که آنچه تا پیش از این افراطی، نشدنی، ناپذیرفتنی، ناهنجار و غیراخلاقی تلقی میشد، هم اکنون نه تنها معمولی، شدنی، پذیرفتنی و هنجار تلقی میشود بلکه انجام آن به نوعی وظیفه تلقی میشود. اگر تا قبل از این سلام هیتلری، دارای تبعات اجتماعی بسیاری بود حال باید در باب اینکه سلام هیتلری چیست گفتوگو کنیم. این همان چیزی است که با عنوان پنجرۀ اوورتون[48] از آن یاد میکنند.
یک دلالت فلسفی، یک روانشناسی جدید
آنچه در ابتدای این نوشتار آمد این بود که بتوانیم به پیوند بهینهای بین روانشناسی و جامعهشناسی دست یابیم. پرسش اما این است که آیا چنین تفکیکهای انتزاعیای که برساختهی ما هستند دریچهای مناسب برای فهم انسان به مثابه یک تمامیت در اختیار ما قرار میدهند؟ چنین به نظر نمیرسد. مشکل دیگر زبانی است که با آن نظریههایمان را بنا میکنیم و از طریق آنها تلاش میکنیم تا پدیدهها را تبیین کنیم. در سراسر این نوشتار صحبت از «فرد»، «جامعه»، «تعاملگرایی»، «گروه» و «تاثیر متقابل» بود. اما آیا چنین زبانی و چنین برساختی نیست که از پیش، امکانهای تبیینی ما را مشخص میکند؟ از این حیث آیا نمیتوانیم ادعا کنیم یا دست کم بپرسیم که تعاملگرایی هزلم و رایکر که در سِرِّ خویش سودای فرارفتن از دوگانهانگاری حاکم بر روانشناسی به طور عام و روانشناسی اجتماعی جریان غالب به طور خاص را میپرورانند و تا حدی هم در این فراروی موفق بودهاند، همچنان در دام این دوگانهانگاری ماندهاند؟ از سوی دیگر اما، آنجا که این روانشناسان اجتماعی بیان میکنند که فرد «مجموع روابط گذشته و حال است» به تفسیری از فرد نزدیک میشوند که مبتنی بر نظریۀ ظهوریافتگی است.[49] فرد از دل روابط اجتماعی ظهور میکند. البته همچنان میتوان از جایگاه ساختارهای اجتماعی در این صورتبندی از «فرد» یا همان «خود» پرسید. به این معنا که به نظر میرسد رویکرد تعاملگرایانه همچنان از ساختارهایی که روانشناسی میسازند غفلت ورزیده است. به عبارت دیگر، آن ساختارهایی که به تعبیر توماس تئو، سوبژکتیویتۀ فاشیست را رقم میزنند چه ساختارهایی هستند و چه ویژگیهایی دارد؟ فرایندی که این ساختارها سوبژکتیویتۀ فاشیست میسازند چیست؟
چنین به نظر نمیرسد که هزلم و رایکر در نظریۀ خود این فرایندها اشارهای کرده باشند. از این حیث نظریهی تعاملگرایانهی آنان نیز همچنان سویهی ساختاری را دستناخورده باقی میگذارد. اما هر چه باشد، حتی در نظریهی تعاملگرایی فرد امری پیشینی نیست.
آنچه در نمودار بالا بیش از هر چیزی خودنمایی میکند پسینی بودن فرد در نسبت با ساختارها و روابط بین فردی یا همان «دیگری» است. در چنین صورتبندیای فرد دارای هویتی مستقل، خودبسنده و پیشینی نیست. به نظر نویسنده در چنین فهمی از فرد است که میتوان پیوند بهینهی بین روانشناسی و جامعهشناسی را جستجو کرد. شاید هم بتوان گفت که در چنین صورتبندیای از فرد است که این دوگانه دود میشود و به هوا میرود. به نظرم چنین صورتبندیهایی از فرد هستند که باید بیش از پیش مورد توجه قرار گیرند. در عین حال به نظرم یافتن زبانی درخور چنین تفسیری از فرد هم باید در دستور کار متفکران قرار گیرد.
موخره
آرنت در مشاهدات خویش دقت و وسواس لازم را انجام نداد و به همین دلیل در تبیین خویش از فراگیری شر آنچنان که اغلب تصور میشود موفق عمل نکرده است. میلگرام و زیمباردو نیز در تبیین دادههای خویش از بهترین نظریه استفاده نکردند اگرچه همانطور که هزلم و رایکر در مقالات متعددی نشان میدهند بذرهای تبیین مبتنی بر نظریۀ اجتماعی یا تعاملگرایی را میتوان در گزارشی از آزمایشهایشان یافت. آنچه رهزن بسیاری از دانشمندان حوزۀ علوم اجتماعی و انسانی است، نادیده گرفتن این نکته است که آن موجود گوشت و پوست و خونداری که ما روبروی خویش میبینیم مرکز ثقل بسیاری از نیروهای بیرونی است. نویسنده اگر میتوانست از دوگانۀ برون/درون پرهیز میکرد اما چنین به نظر میرسد که زبان به مثابه یک ایدئولوژی همواره در حال تحمیل خود و پیشنهادن افقهای ممکنی است که تفاسیر خاصی از فرد را ممکن میکنند.
علاوه بر این مشکل، آرنت استحاله و دگرگونی فرد را در نظریۀ پیشپاافتادگی شر لحاظ نکرده است. رسوبات آن «خود» مستقل و خودبسنده و صلب را همچنان میتوان در نظریۀ پیشپاافتادگی شر مشاهده کرد. فرد را باید به عنوان یک پروژه و چیزی در حال شدن و صیرورت فهمید.
در فضای سیاسی و اجتماعی کنونی آنچه بیش از هر چیزی ضروری به نظر میرسد عرضهی فهمی فرهنگبسته از فاشیسمی است که در حال حرکت از حاشیه از متن است. روانشناس ایرانی باید بتواند تحقق سوبژکتیویتهی فاشیست ایرانی را در بستر سیاسی-اجتماعی-اقتصادی ایران از ساختارها آغاز و تا فرد دنبال و دوباره از فرد به ساختارها دنبال کند. فهم خاصبودگیهای[50] سوبژکتیویتهی فاشیست ایرانی در تمامیت آن و با لحاظ کردن دگرگونیها و پیچیدگیهایش است که امکان رهایی از آن را فراهم میکند. اما در شرایطی که گفتمان آسیبشناسانه (بخوایند روانشناسی بالینی) در فضای روانشناسی ایران حاکم است تا چه حد میتوان به روانشناسی برای انجام این وظیفهی خطیر اعتماد کرد؟ آیا روانشناسان باز هم از انجام چنین وظیفهای شانه خالی میکنند و انجام آن را به جامعهشناسان واگذار میکنند؟
منابع
Turner, J. C. (1987). The analysis of social influence. In J. C. Turner, M. A. Hogg, P. J. Oakes, S. D. Reicher, & M. S. Wetherell (Eds.), Rediscovering the social group: A self-categorization theory (pp. 68-88). Oxford, UK: Basil Blackwell.
Carnahan, T., & McFarland, S. (2007). Revisiting the Stanford prison experiment: Could participant self-selection have led to the cruelty? Personality and Social Psychology Bulletin, 33(5), 603–614. https://doi.org/10.1177/0146167206292689
Cesarani, D. (2004). Eichmann: His life and crimes. London: Heinemann.
Blass, T. (2004). The man who shocked the world: The life and legacy of Stanley Milgram. New York: Basic Books.
Browning, C. (1992). Ordinary men: Reserve Police Battalion 101 and the final solution in Poland. London: Penguin Books.
Arendt, H. (1963). Eichmann in Jerusalem: A report on the banality of evil. New York: Penguin.
Vetlesen, A. J. (2005). Evil and human agency. Cambridge, UK: Cambridge University Press.
Zimbardo, P. (1989). Quiet rage: The Stanford prison study [video]. Stanford, CA: Stanford University.
Zimbardo, P. (2004). A situationist perspective on the psychology of evil: Understanding how good people are transformed into perpetrators. In A. Miller (Ed.), The social psychology of good and evil (pp. 21–50). New York: Guilford.
Rees, L. (1997). The Nazis: A warning from history. London: BBC Books.
در این نوشته به طور خاص از مقالۀ زیر بسیار بهره بردم. بخشهایی از مقاله نه ترجمۀ مستقیم بلکه تشریح مقاله است.
Haslam, S. A., & Reicher, S. (2007). Beyond the banality of evil: three dynamics of an interactionist social psychology of tyranny. Personality & social psychology bulletin, 33(5), 615–622. https://doi.org/10.1177/0146167206298570
[1]- The banality of evil
[2]- Hannah Arendt
[3]- Adolf Eichmann
[4]- Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil
[5]- formations
[6]- articulations
[7]- subjectivity
[8]- solipsism
[9]- autism
[10]- mainstream psychology
[11]- به زودی کتابی با عنوان «شخص در روانشناسی اجتماعی» روانۀ بازار خواهد شد که به طور مشروح به این مسئله میپردازد. خوانندۀ علاقمند میتواند برای بررسی تلاشهای گوناگونی که در راستای رهایی از تفسیر غالبی که در روانشناسی از فرد وجود دارد به این کتاب مراجعه کند.
[12]- interactionism
[13]- Yale University
[14]- Stanley Milgram
[15]- «شوکهآور خواندن» نتایج در ایجاد تصویری از انسان که وی را «طبیعتا اهل پیروی» نشان میدهد یا اساسا «پیروی» را پدیدهای یکسره آسیبشناسانه تلقی میکند تاصیر مهمی داشته است.
[16]- Philip Zimbardo
[17]- Stanford Prison Experiment
[18]- Browning
[19]- Cesarani
[20]- Vetlesen
[21]- identification
[22]- Heinrich Himmler
[23]- Carnahan
[24]- McFarland
[25]- authoritarian
[26]- socially dominant
[27]- Haslam
[28]- Reicher
[29]- intra-psychic
[30]- intersubjective
[31]- همین نقد به آن حکایت مثنوی معنوی که در آن مارگیری اژدهای فسرده را به بغداد میآورد و سپس به دست اژدها بلعیده میشود وارد است. اینگونه نیست که از پیش اژدهایی حاضر و آماده وجود داشته باشد. آن اژدها در فرایندی خاص زاده یا دست کم بزرگ و فربه میشود.
[32]- Ervin Staub
[33]- sleepers
[34]- given
[35]- emergent
[36]- group dynamics
[37]- interactionism
[38]- Robbers Cave
[39]- Muzafer Sherif
[40]- گروه حداقلی به این معناست که اعضای گروه بر مبنای شانس و تصادف در آن قرار گرفتهاند و نه بر مبنای یک ویژگی معنادار مشترک بین آنها.
[41]- شرکتکنندگان در آزمایش غار رابرز شریف همگی پسر بودند
[42]- Alternative für Deutschland (Alternative for Germany)
[43]- Rassemblement national (The National Rally)
[44]- Lega per Salvini Premier (League for Salvini Premier)
[45]- MEGA (Make America Great Again)
[46]- intragroup relations
[47]- intergroup relations
[48]- Overton Window
[49]- نویسنده مناسب میداند که همین جا به ایدههای جدیدی که در هستیشناسی اجتماعی رو به رشد هستند اشاره کند که برمبنای آنها حتی ظهوریافتگی امر اجتماعی از امر فردی نیز رد میشود و هستیشناسی مستقلتری برای امر اجتماعی در نظر گرفته میشود. برای مثال میتوانید به کتاب «دام مورچه» (The Ant Trap) اثر بدایان اپستاین مراجعه کنند.
[50]- particularities
ارسال دیدگاه