• ایران
  • 26th February 2024

پرونده بزنگاه

  مقدمه

پرونده‌ی پیش رو، بخشی از پرونده‌ای است که چندماه پیش تحت‌عنوان «بزنگاه» دست‌اندرکاران دوماه‌نامه‌ی مروارید آماده کرده بودند و اکنون به‌دلیل به‌تعویق‌افتادنِ انتشار آن مجله، انکار میزبانِ انتشار آن شده است. این مطالب شامل سه متن از بخش اندیشه می‌شود که شامل مقالاتی از عنایت چرزیانی، آرمان اسعد و کبوتر ارشدی است.

پرونده‌ی پیش رو، البته مبتنی بر سلایق نظری و سنت‌های فکری اعضای مروارید، «بزنگاه» را به مسئله‌ی اصلی خود بدل کرده و مفاهیمی نظیر «قدرت موسس»، «آفرینش‌گری»، «هم‌افق‌شدن» و «لحظه‌ی قطعی» را عمده می‌سازد. انکار در تهیه‌ی مطالب نقشی نداشته و صرفا آن‌ها را منتشر می‌کند.


 

پایداری هستی‌شناختی در مفهوم رخداد

 

عنایت چرزیانی 

نظریه‌ای که با واقعیت موجود «با فاصله‌» می‌ایستد، هنوز به نیرویی مادّی برای تغییر امور تبدیل نشده است و قدرت مداخله‌گر خود را پیدا نکرده است. منظور از «با فاصله ایستادنِ نظری» این است که نظریه‌ای بیرون از -و یا با فاصله از- شرایط مادی قرار بگیرد. در این رویکرد، نظریه نه از تخته‌بندِ تن و کاربستِ مادّی امور، بلکه از ساحتی انتزاعی برمی‌آید و ممکن است کمترین ارتباطی با وضع جاری امور پیدا نکند.

مارکس برخلاف رویکردهای ایدئالیستی بر این نظر است که آگاهی انسان و ایده‌ها و نظریه‌های وی همواره توسط هستی اجتماعی حد می‌خورد و متعین می‌شود. می‌گوید «آدمیان به هیچ‌ وجه در ابتدا خود را در رابطه‌ی نظری با اشیا خارج نمی‌یابند.» رابطه‌ی انسان با جهان، ابتدا به ساکن رابطه‌ای نظری نیست که انسان را در فاصله از جهان قرار بدهد و بعد از آن، امکان ارتباط مادّی را پیدا یا فراهم کند. به زعم مارکس در جهان بودن و در بطن شرایط مادی-بودن است که تفکر را برمی‌سازد.

اگر این رویکرد را در اشکال مارکسیستی-اسپینوزایی آن دنبال کنیم می‌بینیم که دوالیته‌ی نظریه و کنش و ذهن و بدن کنار می‌رود و نظریه‌ها و مفاهیم طبیعت مادی و قدرت مداخله‌گر خود را در هم گستره‌شدن و درونماندگاری بازیابی می‌کنند. این رویکرد متأخر، شرایط فکر کردن به «فاصله‌ی نظری و مفهومی» را از شرایط مادی و هستی اجتماعی برمی‌چیند و همچنان که در منازعات اجتماعی و سیاسی نیروهای متعارض در نبرد با یکدیگرند، قسمی جدال نظری را نیز می‌بایست در نظر گرفت. این جدال نظری درونماندگار است و در نسبت با نیروهای دیگر قرار می‌گیرد. در این صورت‌بندی دیگر نمی‌توان متصور شد که بدن و شرایط مادی در یک سو قرار می‌گیرد و نظریه در سوی دیگر. برای درک و توضیح بهتر این نکته لازم است به جنگ طبقاتی نظریه‌ها -که آلتوسر از آن سخن می‌گوید برگردیم. قسمی موضع‌گیری نظری-طبقاتی در هم‌سویی و هم‌گستره‌گی با نبرد طبقاتی. اگر مفهوم طبقه را با رویکردی تکوینی در بازتعریف‌های نظری متاخرتر قرار دهیم، ضمن نگه‌داشت معنای مارکسیستی آن می‌توان گفت: قسمی موضع‌گیری نظری در نسبت با آرایش قدرت وجود دارد که این موضع‌گیری، نسبت به شرایط مادی «با فاصله» نمی‌ایستد بلکه آن نظریه برخاسته از روابط مادّی و درونماندگار آن است. در نسبت با آنچه گفتیم، مفهوم‌پردازی «رخداد» اجتماعی در یک نبرد تئوریک، مبین شکلی از مداخله‌ در مناسبات قدرت است اما باید توجه داشت درک رایج‌ و جعلی مفهوم «رخداد»، نیروی مؤسس آن را از دور خارج نکند.

اصطلاح «رخداد» اگرچه می‌تواند نابهنگامیِ جریانات قلمرو-زدوده‌‌ی اجتماعی را بنامد، اما مَلَکه شدن این اصطلاح در گفتارها و اذهان ما ممکن است تبعاتی داشته باشد. تاکید بیش از حد بر اصطلاح رخداد و رخدادی-خواندنِ جریانات اجتماعی، جنبه‌ی تکوینی/فرآیندی جریانات را محو می‌کند و از نظرها دور می‌دارد. در این حالات بنظر می‌رسد «رخداد» دلالت به اتفاقی آنی و زودگذر داشته باشد که ناگهان سر بر می‌آورد و پس از مدتی باز به قهقرا می‌رود. طبق همین برداشت است که امکان بروز ناامیدی، افسردگی و بی‌هدفی سر باز می‌کند و به دلیل سرکوب یک جریان می‌گوییم: این هم نشد. این هم از دست رفت. و در سطحی دیگر می‌گوییم: این اتفاقات زودگذرند و شرایط به وضعیت نرمال خودش برمی‌گردد. اتفاقِ زودگذر نام دیگر رخداد است. طبق این خوانش، جریانات اجتماعی مثل ستاره‌ای در آسمان ناگهان می‌درخشند و بعد محو شوند. این شکل از خوانش جریانات و اتفاقات اجتماعی بیش از پیش خوانشی غیر واقع‌بینانه و مبتنی بر ذهنیتی اسطوره‌ای است. جریانات اجتماعی برآمده از «تکوینی» درونماندگار و «فرآیندی» زمان‌مند و مکان‌مند هستند و هر کدام ریتم‌ها و کِشش‌ها و دگردیسی‌های متعددی را از سر می‌گذرانند. نه آنی هستند و نه زودگذر، بلکه در لایه‌ها و دامنه‌های متعدد و متفاوت، حضور دارند، اثر می‌پذیرند، اثر می‌گذارند، درجه‌ی قدرت‌شان کم می‌شود، زیاد می‌شود و در انتظار شدت‌مند-شدنِ خود، شارژ می‌شوند و خالی می‌شوند. به نظر می‌رسد بیش از اینکه ما با رخدادی آنی مواجه باشیم، با دامنه‌ای از تکوین‌ها و فرآیندها مواجهیم. دامنه‌ای که تکرار شدن آن، تفاوت را می‌زاید و به زبانی دیگر، تکرار آن، تکرارِ تفاوت است. باتوجه به اینکه دامنه‌‌های تکوینی-اجتماعی مدام در معرض اثرپذیری و اثرگذاری‌اند، جریانات اجتماعی در دوره‌های متعدد زمانی و مکانی، با هیأت دیگر بروز می‌کند. آنچه رخدادی آنی و زودگذر به چشم می‌آید نه در «خلأ» شکل گرفت و نه به «هیچ» ختم می‌شود، پس نه‌ آنی است و نه زودگذر. ریتم‌های آن در حیات اجتماعی حضور داشتند، هستند، باقی خواهند ماند و مرتبا شدت‌مند می‌شوند و هر بار متفاوت می‌گردند. شاید آن تصویر جعلی از اصطلاح رخداد، برآمده از ذهینتی خطی و آنی باشد. ذهنیّت خطی-مکانیکی از تحولات اجتماعی، نتایج فوری و خطی می‌خواهد. مکانیزم چنین ذهنیتی این است که یک معلول مشخص را پیشاپیش به جای علل متفاوت و متعارض می‌نشاند و تلاش می‌کند واقعیت موجود را بر اساس منطق ذهنی خودش بخواند. این در حالی است که قدرت مؤسس تحولات اجتماعی بیش از اینکه دربرگیرنده‌ی یک سیر خطی و عِلّی باشد که نتایجی مشخص و فوری از آن بیرون جهد، نوعی «پایداری هستی‌شناختی»[1] است که در شیوه‌های حیاتی یا سبک زندگی قابل رؤیت است. بنابراین قدرت مؤسس نه یک رخدادِ آنی و فوری، بلکه یک فرآیند تکوینی درونماندگار است، اگرچه رخداد خود برشی است که از تکوین متفاوت می‌شود و هرگز‌ نمی‌توان سرهم‌بندی و مناسبات بعدی آن را از مختصات و نمودار تکوینِ هستی‌شناختی بیرون کشد و تبیین کرد. به این نحو می‌توان گفت ایده‌ی رخداد در دینامیسم‌های مکانی-زمانی هر بار به شکل متفاوتی در تکینگی محض خود متحقق می‌شود. با چنین رویکردی نظریه و مفهوم، بیش از پیش به عملیاتی میدانی و بالینی می‌ماند که در اینجا و اکنون حقیقتی را تولید می‌کند و در میدان نبرد نیروها نقشی مؤسس ایجاد می‌کند و به سرحدات خود می‌کشاند. به طور معکوس نظریه‌ای که با فاصله می‌ایستد و پایداری هستی‌شناختی امور و بدن‌ها را نمی‌بیند، در سنخی دیگر خود به نیرویی تبدیل می‌شود که ممکن است ماشین یک رخداد اجتماعی را به اندازه‌ی توان خود دچار معضل کند.

 


 

لحظه قطعی و امکانهای نوین عکاسانه

 

آرمان اسعد

 

«لحظه قطعی» که از تاثیرگذارترین تئوریهای عکاسانه است را هنری کارتیه برسون در سال ۱۹۵۲ مطرح کرد. این مقاله که با تاریخنگاری شخصی برسون آغاز میشود، خبر از ورود به پارادیم جدیدی از عکاسی میدهد. تا پیش از تولید دوربینهای ۳۵ میلیمتری در ۱۹۳۰ توسط کمپانی Leica چالشهای عکاسانه محدود و محصور به جهان ایستا بود. عکاس میبایست با مشقت بسیار تجهیزات عکاسیاش اعم از دوربین و سهپایه را به محل عکاسی حمل، موقعیت مناسب برای عکاسی را پیدا، و با نوردهی طولانی عکاسی میکرد. اما دوربینهای جدید لایکا بهواسطه‌ی سبک و قابل‌حمل‌بودن، و نیز سرعت شاتر بالا، امکان جدیدی بود تا عکاس بتواند آزادانه در فضای پویای زیست روزمره حرکت کند، و با رویتپذیرساختن فحوای رویدادی که در حال وقوع است، در کسری از ثانیه آن را بهچنگ آورد، و داستان تصویری خلق کند؛ داستانی که متکی به اقدام مشترک میان مغز، چشم، قلب و بدن است.

از نظر کارتیه برسون، جهانِ متحرک در حالِ گشودنِ صحنه است و عکاس در تجربهای مشاهدهگرانه و مکاشفهگرانه باید ضمن وفاداری به واقعیت، آن لحظهای که محصول چفت‌شدن نگاه شخصیاش، و رویدادِ در حالِ گشوده‌شدن است را پیدا کند. آن لحظه، «لحظهی قطعی» است. کارتیه برسون در لحظهای که بهتصویر میکشد، به هندسهی تصویر توجه ویژهای دارد و بر این باور است که هندسهی تصویر است که بیان شخصی عکاس را پررنگ میکند. بنابراین عکاس باید برای کشف لحظهی قطعی تامل کند و «از شلیکهای مسلسلوار پرهیز کند». این تاکید کارتیه برسون باعث شده است که تفسیری تکنیکی از نظریهی او در جامعه عکاسی رواج یابد و معمولاً نظریهی او با کشیدن خطوط موازی و متقاطع و مدوّر، که بیانکنندهی رعایت اصول ترکیببندی در سطح تصویر است، توضیح داده شود. در حالی که او در مقالهاش تاکید میکند «تکنیک فقط تا جایی مهم است که شما با تسلط بر آن، با چیزی که میبینید ارتباط برقرار کنید. تکنیک شخصی شما صرفاً با نگرش شما خلق و منطبق میشود» و در ادامه تاکید میکند که «افراد بیش از حد دربارهی تکنیک فکر میکنند و به حد کفایت به مشاهدهگری نمیپردازند.» البته او تاکید میکند که در این نظریه تنها از یک نوع خاصی از عکاسی سخن میگوید و سایر رویکردهای عکاسانه را نفی نمیکند.

تحولات تکنولوژیک در عصر دیجیتال امکان تولید و انتشار سریع و گستردهی تصاویر، اعم از ویدئو، عکس، انیمه و... را فراهم آورده است، بهگونهای که بخش مهمی از تجربهی مشاهدهگرانهی ما در رسانهها و شبکههای اجتماعی، و در مواجهه با تصاویر دیجیتال میگذرد و به تعبیر بودریار، انسانها بیش از آن که چیزها را تجربه کنند، تصویر چیزها را تجربه میکنند؛ اگر سوژهی مشاهدهگر مدنظر کارتیه برسون در خیابانها پرسه میزد تا بتواند در میان پویایی رویدادهای آن، دست به مکاشفه بزند، سوژهی در انقیاد شبکه تجربهی مشاهدهگرانهاش را در میان انبوه متنهای تصویری در فضای آنلاین سامان میدهد. تصاویری که در فضای شبکه تولید و تکثیر میشوند با سرعتی بیش از جهان متحرک مد نظر کارتیه برسون در حرکت هستند. در چنین بستری، اسکرینشات گرفتن از تصاویر دیجیتال، همچون چکاندن دکمهی شاتر دوربین ۳۵ میلیمتری به فعالیت رایجی تبدیل شده است، بهگونهای که عموماً پوشهی اسکرینشات تلفنهای هوشمند، گورستانی شخصی از اسکرینشاتهای متنوع است. پوشهای که «مسلسلوار»، و بدون نظم و دقت خاصی مدام بر آن افزوده میشود.

بازخوانی نظریهی لحظه قطعی کارتیه برسون ذیل وضعیت جدید خالی از لطف نیست. اگر دوربینهای ۳۵ میلیمتری لایکا به عکاس این امکان را میداد تا در جهانِ متحرک حرکت کند و لحظهی قطعی را بسازد، اکنون اسکرینشات این امکان را برای ما فراهم کرده تا در آنِ واحد در ویدئوهای تولید و منتشر شده در فضای شبکه پرسه بزنیم و لحظهی قطعی را با استفاده از اسکرینشات بسازیم؛ کنشی عکاسانه که توسط ناعکاسان بهوفور انجام میشود. خاصه آن که بهدلیل نگاه بدبینانهی سیستم، در بزنگاهها، شاهد غیاب عکاسان در میدان هستیم.

عکس ضمیمه اسکرینشاتی است از یک ویدئو که توسط یک شهروند معمولی در تاریخ سوم اسفند ۱۳۹۶ در خیابان انقلاب تهران گرفته شده است. ویدئو نشان میدهد که مامور پلیس یکی از دختران معترض به قانون حجاب اجباری (موسوم به دختران خیابان انقلاب) را از سکو به پایین پرتاب میکند. این عکس امکانی است که اسکرینشات در غیاب عکاسان در اختیار ما قرار داده است. در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز ویدئوهای فراوانی از اعتراضات مردمی توسط شهروندان تولید و منتشر شد و از دل همین ویدئوها اسکرینشاتهایی از جنس لحظهی قطعی تولید شد که جملگی در غیاب جامعه عکاسی ایران (بهمعنای رسمی آن) اتفاق افتاد.

بخشی از غیاب عکاسان را میتوان به سرکوب سیستماتیک و محدودیتهای اعمالشده نسبت داد. در روزهای نخست اعتراضات ساسان مویدی، عکاس معروف جنگ، در یک استوری در صفحه اینستاگرام خود از تمایلش به حضور با دوربین عکاسی در خیابان نوشت و ابراز نارضایتی کرد از اینکه چنین امکانی برایش فراهم نیست؛ حسی که در جامعه عکاسان ایرانی فراگیر بود. اما به نظرم بخش مهمی از این غیاب را باید در ایدئولوژی مسلط بر عکاسی رسمی ذیل گفتار «هنر معاصر» جستجو کرد. این ایدئولوژی در پیوندی نامرئی با بازار هنر (که در کنار هم جریان رسمی عکاسی را شکل میدهند) مدعی است که باید به عکاسیِ پیشا لحظهی قطعی بازگشت؛ دوربینهای لارجفرمت و مدیومفرمت را ارج نهاد؛ با سهپایه و تجهیزات به خیابان رفت؛ و عکسهایی با نوردهی کافی و ساختار تصویری مناسب، و جزئیات فراوان تولید، و در ابعاد بزرگ چاپ کرد. چنین عکسهایی ارزش ارائه در میدان رسمی هنر پیدا میکنند و شانس آن را دارند که در بازار هنر به فروش برسند.

بدیهی است که چنین رویکردی در عکاسی واجد ارزشهای عکاسانهی غیرقابل‌انکاری است اما در بزنگاه کنونی فاقد کارکرد است. عکسهای تولیدشده از اسکرینشات تصاویر ویدئویی معمولاً مجموعهای از پیکسلهای بههمریخته است، ابعاد کمی دارد، جزئیات تصویر از دست رفته است و قابلیت چاپ در ابعاد مدنظر بازار هنر را ندارد. بنابراین برای عکاسی که میخواهد در چارچوب هنر معاصر عکاسی کند، جذابیتی ندارد.

امروز ضروری است جامعه عکاسی ایران بیش و پیش از چسبیدن به ایدهی هنر معاصر، وضعیت معاصر خود را درک کند؛ وضعیتی که همزمان در انقیاد محدودیتهای سیستماتیک برای عکاسی در خیابان، و فرصتهای شبکهای برای نگریستن به خیابان است. و در خلال اندیشیدن به وضعیت معاصر خود این حرف کارتیه برسون را به یاد آورد که «تکنیک فقط تا جایی مهم است که شما با تسلط بر آن، با چیزی که میبینید ارتباط برقرار کنید. تکنیک شخصی شما صرفاً با نگرش شما خلق و منطبق میشود.»


در نبود هر جنسی از تشکل، چگونه همافق میشویم

 

کلمات راه میروند

 

 

کبوتر ارشدی

 

 

در این مجال، قصد آن ندارم محدودیتهای عدم تشکل و سازماندهی را در روند و پایداری جنبش، نادیده بگیرم اما بر این فقدان میایستم و میگویم زور ایده‌ها را نمی‌توان نادیده گرفت. بارها در تجربههای شخصیمان شاهد بودهایم که چگونه ایدهها و تحلیلها از بدنی به بدنی دیگر در ساحت اجتماع تکثیر و به فهمی عمومی بدل شدهاند. این ایده یا تحلیل صرفا لازم نیست که فلسفی یا سیاسی باشد، یکی از حوزههای تاثیرگذار، شعر و ادبیات است. نمونههای مشخصی در تاریخ ادبیات سراغ داریم که ترم عاطفی و فرهنگی ما را تغییر داده است. به طور مشخص از نیما به این سو، که ما چرخش کپرنیکی کانتی را در نسبت سوژه و ابژه با شعر او درک کردیم که شعر مدرن ایران نیز محسوب می‌شود، تا فروغ که عطف تاریخی صدای زنانه در شعر فارسی بود، همه فراتر از آنکه تشکل یا نهادی آن را تبلیغ یا تکذیب کند، توانست بخش عظیمی از جامعه را همافق گرداند. این همافقی بهواسطه اصل متن و ایده و تغییر کرانههای معرفتی و هستیشناختی ما صورت پذیرفت. به همین اعتبار میتوان بر این باور بود که تحلیلهای مشخص از شرایط عینی مشخص، به طور قطع حول خود نیرو تولید میکنند، نیرویی مادی و عینی که واجد توانش و کنشمندی است.

برای روشن‌شدن این بحث میتوان به انتشار بیانیه‎‎ها از سوی فیگورهای سیاسی یا فرهنگی اشاره کرد وقتی حولوحوش آنها نقدها و نظرهای زیادی مطرح میشود. این نقدها و نظرها به اندازه خودِ بیانیهها، اثر گذار است، چرا که نگاه مخاطب را از وجوه مثبت و منفی به مفاد آن، تقویت یا تضعیف میکند. آنالیز سطربهسطر هر بیانهای حتی بیش از خود آن متن، به گردهمایی یا عدم همدلی بدنها حول کنشمندی پیرو آن کمک می‌کند. به عبارتی کلمات من از گلوی تو و ایدههای تو بر زبان دیگری در شهر میچرخد و راه میرود و تکثیر میشود. این چنین است که بیرون از هر تشکل هرمی و هیراشیک و کلاسیکی هم میشود امید داشت که بهواسطه خود ایده در بزنگاههای سیاسی، کنش مشترک و همسو شکل بگیرد.

برای نمونه، در عطف توجه به بیانیه اخیر میرحسین موسوی که خواستار تغییر قانون اساسی است، لازم داریم بر پربلماتیک آن که تغییر قانون اساسی است، طرح پرسش کنیم. پرسش از این که جاگیری روشن آن در نسبت با «پیوند سطور بیشماری از این قوانین با شریعت»، چگونه است؟ این بیانیه چه نسبتی با تغییر، اصلاح و یا تتمیم آن دارد. چرا که متن قانون مورد نظر، قانون اساسی جمهوری اسلامی است و در پیوند تنگاتنگ با احکام شریعت بسته شدهاست و در آن هرجا که از آزادی یا آزادی بیان سخن به میان میآید، قیدِ «با رعایت موازین اسلامی و مصالح کشور» را به همراه دارد. چنین پرسشهای بزنگاهی در سطح جامعه راه می‌گیرد و نیروهای موافق یا مخالف میآفریند. ما نظرات هم را میخوانیم و بدون آنکه در یک جرگه باشیم، جاگیری هم عرض پیدا می کنیم.

در رخداد «زن، زندگی، آزادی» هم آن بخش از جامعه گردهم آمد که در زیست روزمره خود، مطالبات مشترکی داشت، رنج ها و آلامی که به ویژه بر بدن بیولوژیک زن استوار بود و دقیقا بههمین دلیل برای رهایی این بدن، فریادها مشترک شد. در روند چنین رخدادی که دستاوردهایش هر بار به طریقی ما را بر پایداری آن فرامیخواند، یکی از امکان های پایداری،  تولید ایده و تحلیل و نقد و نظر مدام پیرامون تمام آنات سیاسی-اجتماعی است. بدن‌ها بهمیانجی کلمات، کلماتی که فهم سیاسی مشترک می‌سازد، خود در نقش میدان‌های همسو نیرو آزاد خواهندکرد. میخواهم نیروهایی را دریابیم که به فرایند و تجربههای شهری ما شکل می‌دهند. این بدیلها گرچه انتزاعی به نظر میآیند اما ساخته ذهن نیستند و قدرت حک‌شدن در فرایند اجتماعی را دارند و میتوانند اثرات عینی داشته باشند. این اثرات عینی البته هم‌افزاییهای شخصی نیز دارند. بر تجربهی زیسته هر بدن بهمثابه ماشینی تکین سوار میشوند. از این رو از بدنیبهبدنی دیگر، با خلاقیتی بیشتر بروز اجتماعی و عینی مییابند. اینگونه است که میگویم تحلیل‌ها و ایده‌ها بازنمایی نیروهای جمعی هستند و میتوانند در مقام مخرج مشترک به سوژههای ستیزنده بدل شوند. تحلیل‌ها میتوانند کمونته‌ها را منحل و خود به کمونتهای دیگر تبدیل شوند. تحلیل‌ها را میتوان از جمله منابع واقعی قدرت اجتماعی و برسازنده سوژههای معترض و موثر دانست. درک و مشارکت در تحول اجتماعی، در روند خود نیازمند مشاهده، خوانش متن و تفسیر است که پیرو آن موقعیت تاریخی و سیاسی ما پدیدار میشود. مختصاتی که هرچه بیشتر وضوح بیابد، نیروهای بیشتری را تجمیع میکند.

یادمان باشد که تحلیلها ایجاد تنش میکنند و خواب را میآشوبند. به قول دیوید هاروی، چنین تنشهایی آگاهی سیاسی را دچار ابهام میکند و همه برنامههای سیاسی را پروبلماتیک میکند. و در آخر نکته مهم و اصلی که مرا به تاکید بر تحلیل مدام شرایط و نیروی آزادشده توسط ایدهها فراخواند، سویهای بسیار مهم بود که به این واسطه امکان پذیر میشود: «تولید انبوههای از نیروهای مولد» و این یعنی هوشیاری سیاسی را به سطوح و لایههای اجتماعی برخواهیمگرداند. اصل نظام شورایی بر همین استوار است که هرچه بیشتر، بر شمار شهروندان هم‌افق افزوده شود، در عین حفظ تکینگیهای حتی متعارض. اینگونه جامعه بر وضعیت سرکوب و استبداد از بالا، مسلحتر خواهد بود. بر این عقیدهام که همافق شدن به واسطه ترمهای معرفتی، نه تنها در مقام یک نهاد یا تشکل میتواند ما را در بزنگاههای سیاسی به نیروهای موثر تبدیل کند که همچنین میتواند در لحظه تاسیس قدرت، امکان دخالت مدام از سطوح پایین جامعه را فراهم آورد. با تاکید بر همافق شدن به میانجی ایده و تحلیل، چه در حوزه ادبیات چه اندیشه و چه سیاست، امکان این را فراچنگ میآوریم که همچون انبوههای حتی متعارض و گسیخته، با نفوذ در پیشنهادها و بازنماییهای سیاسی نقش تاریخی و تعیین‌کننده خود را ایفا کنیم. دیگر زمان آن که بگوییم کار سیاست را باید به کارشناسان و کارگزاران سپرد و رفت و زندگی روزمره را از سرگذارند، گذشته است. لازم است به این بیندیشیم که واگذاری هر لحظه سیاسی به دیگری به معنای وانهادن تجربه امر سیاسی ست که در راهش خونهای بسیاری ریخته شدهاست. و پایان سخن همچنان که هاروی میگوید «باید با شهری شدنِ آگاهی، بسان مسئله کلیدیِ سیاسی روبهرو شویم».

 

 

 


[1] پایداری هستی‌شناختی، اصطلاحی است که آنتونیو نگری در توضیح فرآیند تکوینی قدرت مؤسس در نقد آراء آگامبن و دریدا به کار می‌برد. به نظر می‌رسد در فلسفه درونماندگار این اصطلاح در نقد خوانش‌های استعلایی و رخدادمحور باشد.

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه